قالب وبلاگ

۞ جدایی خیلی سخته ۞

فرق عشق با ادزواج

عشق جاني | عاشقانه

 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد

داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید : شاگرد چی شد ؟ و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد گفت : ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج

-----------------------------------------------------------------------------

 دوستان عزیز به نظر شما تفاوت عشق و ازدواج چیست ؟ آیا عشق و ازدواج هر دو یک راه را طی می کنند ؟  

[ دوشنبه دوم شهریور 1388 ] [ 19:25 ] [ 7khat ]

دست به قلم ندارم ولي خاطرات  و داستان هاي تلخ و شيريني در ذهنم دارم

عشق بی­قید و شرط


روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت : من پول لازم دارم

درخت گفت : من پول ندارم ولی سیب دارم . اگر می­خواهی می­توانی تمام سیب­های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوري .



آن وقت پسر تمام سیب­های درخت را چید و برای فروش برد . هنگامی که پسر بزرگ شد ، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می­خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم .

درخت گفت : شاخه­های درخت را قطع کن . آنها را ببر و خانه­ای بساز .

و آن پسر تمام شاخه­های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت­تر از همیشه برگشت و گفت: می­دانی ؟ من از همسر و خانه­ام خسته شده­ام و می­خواهم از آنها دور شوم ، اما وسیله­ای برای مسافرت ندارم .

درخت گفت : مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو . . .

پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت . اما درخت هنوز خوشحال بود .

شما چی دوستان ؟ آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید ؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید ؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد ؟

مسیح فرمود : بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند .

آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید . منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید . منظور از این پرسش فقط یک چیز بود ، آیا کسی را بی قید و شرط دوست دارید ؟ چند نفر ؟
عیب جامعه این است که همه می­خواهند فرد مهمی باشند ولی هیچکس نمی­خواهد انسان مفیدی باشد .
درختان میوه خود را نمی­خورند ،

ابرها باران را نمی­بلعند ،

رودها آب خود را نمی­خورند ،

چیزی که برگان دارند ، همیشه به نفع دیگران است .

اوشو ميگه : همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم ، مال من ماند . آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت .

در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می­کند ، چیزی ندارد . عشق ، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد . عشق ، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد .

هر چه بیشتر بدست می­آوری ، هرچه کمتر می­بخشی ، کمتر داری

زیگ زیگلار : محبت ، یعنی دوست داشتن مردم ، بیش از استحقاق آنها

این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده ؟ کدوم از ما می­تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا من رو دوست داشته باشه ؟

با امید اینکه آسمون زندگیتون به رنگ یکرنگی عشق باشه

دوستتون دارم

__________________

 

[ جمعه بیستم دی 1387 ] [ 21:44 ] [ 7khat ]

دست به قلم ندارم ولي خاطرات  و داستان هاي تلخ و شيريني در ذهنم دارم

عشق نفرين شده

 

 هرکس به طريقي دل ما مي شکند    بيگانه جدا دوست جدا مي شکند

 

گر بيگانه بشکند حرفي نيست         من درعجبم، دوست چرا مي شکند

 

 *  اين داستاني که مي نويسم ، يک داستان واقعي مي باشد.اين داستان را با زبان شخصيت اصلي داستان بيان مي کنم.

 من علي هستم ، 24 ساله، ساکن تهران . از آن پسرهايي که به دليل غرور زياد اصلا فکر عاشق شدن به سرم نميزد.

 در سال 1375، وقتي در دوره ي راهنمايي بودم با پسري آشنا شدم.اسم آن پسر آرش بود . لحظه به لحظه دوستي ما بيشتر و عميق تر مي شد تا جايي که همه ما را به عنوان 2 برادر مي دانستند . هميشه با هم بوديم و هر کاري را با هم انجام مي داديم . اين دوستي ما تا زماني ادامه داشت که آن اتفاق لعنتي به وقوع پيوست .

 در سال 84، در يک روز تابستاني وقتي از کتابخانه بيرون آمدم براي کمي استراحت  در پارکي که در آن نزديکي بود ، رفتم . هوا گرم بود به اين خاطر بعد کمي استراحت در پارک ، به کافي شاپي رفتم ، نوشيدني سفارش دادم . من پسر خيلي مغرور و از خود راضي بودم که جز خود کسي را نمي پسنديدم ...

 

* برای دیدن بقیه داستان به (( ادامه مطلب )) بروید


ادامه مطلب
[ شنبه هفتم دی 1387 ] [ 17:28 ] [ 7khat ]

دست به قلم ندارم ولي خاطرات  و داستان هاي تلخ و شيريني در ذهنم دارم

 

 داستان سد عشق

مریم توي خونه نشسته بود و براي تماس دوست پسرش آرش بيقراري ميکرد . مریم تازه 15 ساله شده بود و 1 ماه پيش در راه مدرسه با آرش آشنا شده بود ، آرش از اون تيپ پسرهايي بود که به راحتي ميتونست دل دخترها رو اسير خودش کنه ، پسري خوش تيپ و چرب زبون که توي اين مدت کم تونسته بود همه چيز مریم بشه و روي تخت پادشاهيه قلبش  حکمفرمايي کنه . مریم چيز زيادي در مورد آرش نميدونست ، مریم شيفته ظاهر زيبا و حرفهاي دل نشين آرش شده بود ، براي مریم خيلي زود بود که وارد اين بازيهاي عشقي بشه ، اما او فقط و فقط به آرش فکر ميکرد .

مریم از اون دخترهاي رمانتيک و عاشق پيشه بود ، از اون دخترهايي که تشنه عشق و محبت هستند ، حالا هر عشق و محبتي که ميخواست باشه و از طرف هر کسي اعمال بشه .

آرش قولهاي زيادي به مریم داده بود ، از جمله قول ازدواج . مریم به روزي فکر ميکرد که با لباس عروسي در کنار آرش ايستاده بود و دست در دست او به روي تمام دختراني که با نگاهي پر از حسد به او خيره شده بودند ، مي خنديد .

صداي زنگ تلفن رشته افکار مریم رو  پاره کرد . مریم سريع از جا بلند شد و به سمت تلفن خيز گرفت و قبل از اينکه بذاره کس ديگه اي گوشي رو برداره ، گوشي رو برداشت و سلام کرد و بعد اين سلام گرم آرش بود که به پيشواز سلامش اومد .

 

* برای دیدن بقیه داستان به (( ادامه مطلب )) بروید

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیستم آذر 1387 ] [ 10:24 ] [ 7khat ]

دست به قلم ندارم ولي خاطرات  و داستان هاي تلخ و شيريني در ذهنم دارم

 

اين يکي از داستان هاي عشقي، تلخ و شيرين است پسري  به نام دارا در يکي از روستاهاي کوچک زندگي مي کرد.او 18 سال داشت و بسيار زيبا بود . او قلبي رئوف و مهربان داشت. دارا در يکي از روزههاي پائيزي که که در مقابل خانه ي شان نشسته  بود  و براي  زندگي  آينده خود برنامه ريزي ميکرد،چشمش به دختري رعنا افتاد . آن دختر اهل آن روستا نبود . دخترک بسيار زيبا بود . نام آن دختر سارا بود . هر دوي آنها به هم زول زده بودند و همديگر را نگاه  مي کردند وهيچ يک  جرأت  اول  صحبت کردن را نداشت.يکي دو دقيقه اي به همين صورت  ادامه  داشت  تا اينکه دختر به راه خود ادامه داد و رفت. مدتي گذشت دارا هر روز در فکر سارا بود،حتي در زماني که کارمي کرد ، درس مي خواند و حتي در زمان استراحت فکرش شده بود سارا و سارا وسارا...يک روز وقتي دارا به همراه همکلاسيهايش به روستا برميگشت،دوستان او پيشنهاد دادند که براي چند ساعتي به روستائي  که در چند کيلومتري از روستاي آنها بود بروند وتفريحي بکنند.دارا برعکس هميشه قبول کرد. آنها به روستا رسيدند و به طرف امام زده اي که در ان روستا بود حرکت کردند.

 

* برای دیدن بقیه داستان به (( ادامه مطلب )) بروید


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ] [ 14:45 ] [ 7khat ]

داستان بزرگی عشـــــــق

 

گزینه های مورد نظر یه دختر برای انتخاب همسر :

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لااقل از لحاظ ظاهری همپای خودم باشد

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

* برای دیدن بقیه ی داستان به (( ادامه مطلب )) بروید . *


ادامه مطلب
[ سه شنبه پنجم آذر 1387 ] [ 10:4 ] [ 7khat ]

 

 

داستان غم انگیز یک دختر پسر عاشق

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لونا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لونا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لونا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لونا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لونا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کرد و جواب داد : خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لونا گفت : بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد : من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیز و هر کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لونا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تو رو بزنه من با یه لگد اونو به اون طرفتر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی . بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لونای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش  

دوستدار تو (ب.ش)

لونا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت: آره دخترم می تونی بشینی

لونا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت : پدر و مادر لونا اومدن دنبال لونا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لونا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لونا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد 

آره لونای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لونا همیشه این شعر و تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ] [ 19:59 ] [ 7khat ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

-نام:7 خط
- نام پدر: رنج
- نام مادر: فرشته سکوت
- تاریخ تولد: دوران غم
- شماره شناسنامه : نامفهوم
- محل تولد: دنیای فراموش شده
- شغل: آوارگی
- جرم: به دنیا امدن
- مدت محکومیت: حبس ابد
- نام پدر بزرگ : درویش تنها
- نام مادر بزرگ : سلطان غم
- آدرس: غمستان - میدان تنهایی - چهارراه رنج - خیابان بدبختی -کوچه غربت - پلاک ناباوری
-زندگی:برام مفهومی نداره

آخرين مطالب
امکانات وب